the bridgs.....
امشب فیلم the bridgs of madison county با بازی مریل استریپ و کلینت ایست وود رو دیدم.
بی اندازه فسرده و غمگین شدم.اگه کسی این فیلم رو دیده لطفا نظرش رو بگه.
دغدغه های یک لیبرال دموکراتِ عضو حزب مشارکت
امشب فیلم the bridgs of madison county با بازی مریل استریپ و کلینت ایست وود رو دیدم.
بی اندازه فسرده و غمگین شدم.اگه کسی این فیلم رو دیده لطفا نظرش رو بگه.
پی در پی سیگار میکشید.آرایش غلیظی داشت،موهایش رنگ عجیبی داشت و لباس بازی هم به تن داشت
ریشم بلند بود،احساس ضعف شدیدی میکردم.وزنم ۷۸ کیلو شده بود.رنگم زرد و استخوانهام بیرون زده بود.سرمی به دستم وصل و در حالت تب و هذیان بودم.
دستش رو به روی پیشونیم گذاشت
--ولم کن،دست از سرم بردار
--ساکت باش اشکان،داری میمیری،میخوام دعات کنم
--من به دعا اعتقادی ندارم
-- آرام باش
آرام آرام تصویرش تار شد...پدر بزرگم رو دیدیم.داشت بهم چای میداد.....
صبح شده بود.سرم در دستم نبود.از حالات مرضی خبری نبود.تونستم بشینم.
فقط فندکش باقی مونده بود.........................
روزنامه آمريكايي «يو.اس.اي.تودي» نوشت: «طبق نظر سنجي مؤسسه «گالوپ»، 55 درصد مردم آمريكا معتقدند كه «بيل كلينتون» رئيسجمهوري سابق آمريكا در تاريخ اين كشور به عنوان رئيسجمهوري برجسته باقي ميماند. اين در حالي است كه 29 درصد اين افراد دوران رياستجمهوري بيل كلينتون را متوسط قلمداد ميكنند و 15 درصد اين دوران را زير حد متوسط ميدانند.»
بنابراين گزارش، «جيمي كارتر» رئيسجمهوري پيشين آمريكا نيز با كسب 38 درصد از آرا در جايگاه دوم اين فهرست جاي گرفته است و 38 درصد وي را رئيسجمهوري متوسط و 13 درصد زير حد متوسط ميداند. همچنين «جورج اچ.دبليو بوش»، پدر «جورج بوش» رئيسجمهوري كنوني آمريكا نيز با 32 درصد آرا پس از كارتر قرار گرفته است. 50 درصد آمريكاييها وي را رئيسجمهوري متوسط و 8 درصد بوش پدر را رئيسجمهوري ضعيف ميدانند.
اين گزارش حاكي است كه «جورج بوش» نيز با 19 درصد پس از پدرش در جايگاه چهارم جاي گرفته است و 27 درصد او را رئيسجمهوري متوسط و 27 درصد وي را زير حد متوسط قلمداد ميكنند. در همين حال، 29 درصد مردم آمريكا بوش را رئيسجمهوري ضعيف ميدانند. «جرالد فورد» رئيسجمهوري پيشين آمريكا كه چند روز پيش درگذشت، نيز در اين نظرسنجي فقط 14 درصد آرا را كسب كرد و 66 درصد وي را رئيسجمهوري متوسط و 13 درصد زير حد متوسط ميدانند و 4 درصد هم معتقدند كه او بسيار ضعيف عمل كرده است.
بس که نازک بود مینا،از صدای هی شکست.........
پيروزي دموكراتها پس از قريب به 12 سال انتظار، اركان قانونگذاري ايالات متحده را در اختيار سياستمداراني قرار داده است كه عليالقاعده چندان سر سازگاري با سياستهاي فعلي دستگاه ديپلماسي بوش و همراهان نو محافظهكارش ندارند. در چنين بستري بديهي است كه سياستمداران و تحليلگران سياسي در سرتاسر جهان چشم انتظار تحولاتي باشند كه دموكراتهاي تازهنفس ميتوانند- و البته وعدهدادهاند- در رويكرد اين كشور ايجاد كنند. تهران، در اين ميان شايد بيش از هر كشور ديگري چشم به تحولات آتي دوخته باشد. پرونده هستهاي و سير پر فراز و نشيب آنكه اكنون ايران و آمريكا را در مصافي مستقيم روياروي يكديگر قرار داده است از يك سو و حضور آمريكا در مناطقي كه شايد بتوان از آنها به عنوان عمق استراتژيك جمهوري اسلامي ايران ياد كرد، از سوي ديگر بر حساسيت دولتمردان ايراني نسبت به تحولات آتي آمريكا افزوده است. در چنين شرايطي گمانهزنيها و برآوردها از رويكرد آتي دستگاه ديپلماسي آمريكا-در شرايطي كه تا كنترل كنگره توسط دموكراتها زمان چنداني باقي نمانده است-ميتواند شرايط را براي افزايش توانمنديها و كاهش آسيبپذيريها در برابر تحولات پيشرو افزايش دهد. براي روشن شدن چنين مسيري و طي آن در وهله نخست بايد رويكردهاي احتمالي دموكراتها و گرايشهاي آنان را بررسي كرده و با شرايط فعلي حاكم بر دستگاه سياست خارجي آمريكا مقايسه كرد: 1- دموكراتها تمايل ويژهاي به تعامل و توافق بر سر اهداف خود دارند. به عبارت ديگر آنها ترجيح ميدهند تا حد امكان اهداف خود را با متقاعد كردن طرف مقابل محقق سازند. توافق بر سر منافع مشترك و برآورده ساختن نسبي انتظارات طرف مقابل براي گرفتن امتيازات مورد نظر از وي، رويكرد غالب سياستمداران دموكرات است. معروف است كه دموكراتها <قتل بر سر ميز مذاكره> را ترجيح ميدهند. در نقطه مقابل، جمهوريخواهان به ويژه طيف غيرسنتي و راديكالتر آنها معتقدند تحقق منافع آنها در گروي مرعوب كردن طرف مقابل است. به باور آنها بهتر است كشورها از آنها بترسند و جرات مقابله با آنها را به خود راه ندهند تا آنكه چنان به آنها نزديك شوند كه به فكر خيانت و يا چانهزنيهاي زيادهخواهانه بيافتند. جمهوريخواهان برخلاف دموكراتها؛ دادن نخستين امتياز را به معناي هموار شدن راه براي امتيازدهيهاي بعدي دانسته و تا حد امكان از آن اجتناب ميكنند. 2- دموكراتها در قياس با جمهوريخواهان از تعهد بيشتري نسبت به معاهدات و پيمانهاي بينالمللي برخوردارند. رويكرد كاخ سفيد در سالهاي اخير-بهطور خاص دادگاه جنايتكاران جنگي و شوراي حقوق بشر- نشاني بر اين مدعاست. در شرايطي كه جمهوريخواهان بر اين باورند معاهدات بينالمللي (همانند معاهده منع گسترش) يا فاقد كارآيي لازم هستند و يا منافع آمريكا را محقق نميكنند، پايبندي دموكراتها به چنين معاهداتي ميتواند فرصت بهينهاي براي زدودن برخي حواشي از پرونده هستهاي ايران را فراهم كند. 3- دموكراتها و جمهوريخواهان به صورت مشابهي بر سر تحقق منافع ملي آمريكا-كه در بعد كلان آن مورد وثوق هر دو طرف است - اتفاق نظر دارند. تفاوت موجود را بايد تنها در نحوه تحقق اين منافع جستوجو كرد. دموكراتها در مواردي كه تحقق اين منافع مستلزم برخوردي جدي با كشوري ثالث باشد، ترجيح ميدهند تا اجماعي جهاني را ايجاد كنند ولو آنكه اين اجماع جهاني به تحقق نسبي و نه كامل منافع آنها بينجامد. اين روند با توجه به اختلافات موجود ميان جامعه جهاني فضاي مانور را براي ديپلماسي ايران باز نگه داشته و در بدترين وضعيت ممكن به <خريد زمان> بدون پرداخت و تحمل بهايي قابل توجه ميانجامد. در چنين شرايطي بديهي است دموكراتها هرگاه احساس كنند در تعامل با كشور ثالث مورد نظر ميتوانند به صورت نسبي منافع و خواستههاي خود را محقق سازند، خود را از دشواري همراه ساختن ديگران و دادن امتيازهاي متعدد به آنانرها ميسازند. اين رويكرد در شرايطي كه جمهوريخواهان اصولا نيازي به دادن امتياز به ديگران براي همراه ساختن آنان با خود نميبينند، ميتواند بستري را فراهم كند كه در آن <معاملهاي بزرگ> قابل حصول باشد. 4- جمهوريخواهان تحت تاثير ايدههاي محافظهكاران نوين براي خود نقش رهبري جهان را قائل هستند و بر اين باورند كه آمريكا با رهبري جريانهاي جهاني ميتواند و بايد، بنابر تشخيص خود در نقاط مختلف جهان وارد عمل شود. در اين ميان ساير كشورها هم براي عقب نماندن از روندي كه ميتواند منافع آنها را هم محقق سازد <ملزم> به همراهي با واشنگتن هستند. دموكراتها در نقطه مقابل بر اين باورند تا زماني كه اجماعي جهاني براي اقدامي هماهنگ صورت نگرفته، لزومي ندارد آمريكا وارد معركه شود. به عبارت ديگر دموكراتهاي آمريكا به ايفاي نقش رهبري جهاني از سوي اين كشور تنها در شرايطي باور دارند كه ديگران آمادگي خود را براي همراهي- و نه فرمانپذيري- اعلام كرده باشند. 5- دموكراتها اصولا به اقتصاد و وضعيت داخلي آمريكا بهايي به مراتب بيشتر ميدهند. بدين ترتيب بديهي است در محاسبات خود براي هر اقدامي اولويت نخست را به بررسي تاثير آن بر شرايط داخلي آمريكا خواهند داد. هرگونه بحران و يا برخورد غير ديپلماتيك با ايران، در نگاهي حداقلي بحران در بازار انرژي را به همراه خود داشت. در شرايطي كه دموكراتها ناتواني دولت در بهبود وضعيت اقتصادي را از جمله برگهاي برنده خود در انتخابات آتي رياستجمهوري ميدانند، بديهي است ترجيح ميدهند از بروز چنين بحراني جلوگيري كنند. اثرات تحريم اقتصادي <وسيع> ايران هم در چنين بستري شايد براي دموكراتها قابل پذيرش نباشد. 6- وضعيت بحراني آمريكا در عراق و همزمان انتقادات فزاينده افكار عمومي از اوضاع اين كشور از جمله دلايل عمده پيروزي اخير دموكراتها بوده است. در شرايطي كه نظرسنجيها از ماهها پيش نشان ميداد آمريكاييها نبرد عراق را جدا از نبرد عليه تروريسم و حوادث متعاقب 11 سپتامبر تلقي ميكنند، بديهي است كه براي نئوكانها هيچ محملي براي توجيه پيامدهاي اين حمله باقي نمانده است. در اين شرايط بديهي است آغاز جنگي به مراتب دشوارتر و بيحاصلتر (حمله به ايران) نميتواند در دستور كار دموكراتها قرار گيرد. 7- دموكراتها اصولا به <تثبيت اوضاع> و <آرامسازي> شرايط علاقهمندند. در نقطه مقابل جمهوريخواهان ترجيح ميدهند به تاسي از افكار محافظهكاران نوين، اولويت نخست را به <تثبيت> ارزشهاي مورد وثوق خود بدهند. دموكراتها مادامي كه آرامش و ثبات در منطقهاي برقرار است هرگز با دستاويزهايي چون بردن دموكراسي به ميان مردم و... نظم حاكم را برهم نخواهند زد.
با توجه به اینکه کسی بنده رو به این بازی دعوت نکرد،لذا خودم خودم رو دعوت میکنم!
۱-من تا ۱۸ سالگی در کوی ولی عصر شهر تبریز که منطقه مرفه نشینی است بزرگ شدم.(این البته اهمیتی نداره).پدر بنده چون فارس زبان است در خانه فارسی صحبت میکردیم و ترکی رو از مادرم و از محیط بیرون فرا گرفتم.و چون ۲ زبانه بودم(مثل خودروهای ۲ گانه سوز) ترکی رو با لهجه فارسی صحبت میکردم و این مشکلات زیادی رو برام بوجود آورده بود.
۲-پدر بنده انسان بسیار خسیسی بود.(الان تا حدی تعدیل شده).لذا برای خرید آتاری،دوچرخه و...همیشه جنگ و دعوا جریان داشت.
۳-به علوم انسانی علاقه بسیار داشتم.اما به دلایلی نتونستم و به تجربی رفتم.
۴-در سال ۷۶من ۱۷ سال داشتم وهنگام انتخابات ریاست جمهوری با چند نفر از دوستان،پوستر های خاتمی رو میگرفتیم و میچسپوندیم.۲ شب قبل از انتخابات،مشغول تبلیغات بودیم که چند مرد ریشو به سمت ما اومدند.اولش ترسیدیم،اما اونا ظاهران از نیروهاای خط امام تبریز بودندو از ما تشکر کردند و اقلام زیادی به ما دادند.
۵-۲ خاطره دامپزشکی:من جز دانشجویان زرنگ بودم.اما گاها سوتی های وحشتناکی میدادم.در امتحان مامایی پس از دست کردن به گاو و معاینه،گاو غیرآبستن رو ۶ ماه آبستن تشخیص دادم و نمره بسیار پایینی گرفتم.
یکدفه گاو بزرگ شاخ داری رو برا معاینه آورده بودند که به محض خروج از وانت،به من حمله کرد و شاخش رو حواله باسن بنده کرد که من با هل دادن سرش و جاخالی ،از مهلکه گریختم!
۶-بر خلاف عده ای که من رو بی احساس یا بی تفاوت میدوند،خودم بزگترین عیبم رو در بی حوصلگی میدونم که مسایل بعدی به تبع آن بوجود آمده است.
دعوت:از دوستان،حسین نورانی،مرجان،پژمان،هانیه،بهرام ابولفتحی،علی سمیع زاده و هادی حبیبی دعوت میکنم به این بازی بپیوندند.
دکترموسي غني نژاد
شكي نيست كه برخي از آرمانهاي جنبشهاي سوسياليستي و پوپوليستي بهطوري كلي ناظر بر ارزشهاي جهانشمول انساني و بسيار متعالي است. مساواتطلبي، فقرستيزي، نفي سلطهگري و استثمار ازجمله مهمترين آنها است. اما اين آرمانگرايي متعالي تنها علت جذابيت اين ايدئولوژيها نيست، چرا كه اين اهداف انساندوستانه در حقيقت وجه مشترك تقريبا كل مكاتب فكري به ويژه انديشه مدرن است كه براساس دو ارزش بنيادي آزادي و برابري قرار دارد.
واقعيت اين است كه برخي جذابيتهاي پنهان و در عينحال غيرقابل دفاع به لحاظ اخلاقي نيز در انديشههاي سوسياليستي و پوپوليستي وجود دارد كه هواداران آنها كمتر تمايلي به بحث درباره آنها دارند و معدود انديشمنداني از اين گروهها كه در اين خصوص سخن گفتهاند عموما جزو مرتدين اين نحلههاي فكري تلقي شدهاند. گريز از آزادي و مسووليتپذيري، امتناع از پذيرفتن اصل علمي عدم قطعيت دانش تجربي، ادعاي شناخت سير حوادث آينده و پافشاري صريح يا ضمني بر نوعی پيشگويي و پيامبرمآبي را شايد بتوان از مهمترين ويژگيهاي جذابيت پنهان سوسياليسم دانست.
كارل ماركس، مهمترين نظريهپرداز جنبشهاي سوسياليستي در قرن نوزدهم ميلادي، همانند بسياري ديگر از همفكران خود به نوعي دترمينيسم تاريخي اعتقاد داشت، يعني اينكه مسير حوادث تاريخ بشري از الگوي معين و اجتنابناپذيري تبعيت ميكند كه به روشني قابل شناخت و تبيين است و براساس آن سير محتوم رويدادهاي آينده را ميتوان پيشگويي كرد. طبق اين الگوي فكري، ماركس به پيروزي نهايي سوسياليسم در آينده نه چندان دور يقين داشت و معتقد بود كه ارادههاي فردي انسانها نميتواند مانع اين حركت كلي و اجتنابناپذير تاريخي گردد. واضح است كه اينگونه پيشگوييها كه حاكي از نوعي رويكرد «عرفاني» به تاريخ بشري است فاقد اعتبار علمي است، اما بدون ترديد براي كسانيكه به هر دليلي به سوسياليسم اعتقاد پيدا كردهاند ميتواند مايه تسلي و آسوده خيالي باشد. اگر سوسياليسم همانند آفتاب در افق تاريخ بشري بهطور اجتنابناپذيري طلوع خواهد كرد در اين صورت چه نيازي به تلاش فردي و مسووليتپذيري است؟ اگر با اراده مختار انسانها نتوان سير حوادث را تغيير داد، آزادي و مسووليت فردي چه معنايي پيدا ميكند؟ سوسياليسم بهرغم ماهيت انقلابي آن به طور تناقضآميز و ضمني حاوي پيامي از نوعي تقديرگرايي و تسليم به سرنوشت است. انسانها با اعمال خود تنها ميتوانند موجب تسريع يا تعويق اين حركت تاريخي محتوم شوند، اما قادر به تغيير مسير تاريخ نيستند. اين تقديرگرايي در عينحال توجيهكننده سركوب ضدانقلابيوني است كه طلوع خورشيد سوسياليسم را ميخواهند به تعويق اندازند. به سخن ديگر انسانها حتي در محدوده تنگ حركت محتوم تاريخ آزادي عمل ندارند، آنها تنها مجاز به يك انتخاب هستند و آن جامعه آرماني يا سوسياليسم است، هر انتخاب ديگري تبهكارانه و مستوجب مجازات است.
جذابيت تقديرگرايي در رها كردن انسانها از شك و ترديد و مسووليت سنگين انتخاب است. انسان مدرن كه شادمانه خود را آزاد از قيدوبندها و تكاليف جامعه سنتي ميبيند، در عين حال خود را با معضل بزرگ انتخاب و مسووليت ناشي از آن رودررو مييابد. انسان مقيد و مكلف تقديرگرا كمتر دچار نگراني، ترديد و تشويش است و آسوده خيال خود را تسليم سرنوشت ميكند. اما انسان رها شده مدرن مسير زندگي از پيش تعيين شدهاي در برابر خود ندارد و امكان انتخابهاي متعدد و مسووليتهاي فردي مترتب بر آنها او را به شدت مضطرب و آزرده ميكند. سوسياليسم و تقديرگرايي مضمر در آن مفري مدرن براي اين معضل است، فرض بر مشخص بودن مسير آينده و يقين به حقانيت آن، بار سنگين مسووليت فردي انسانها را از روش آنها برميدارد. به اين ترتيب انسانها از نظر سوسياليستها به دو گروه تقسيم ميشوند، آنها كه در مسير تاريخ و در جهت نيل به جامعه آرماني و بر حق گام برميدارند و گروه دوم گمراهان و معاندان كه سهوا يا عمدا ميخواهند مسير تاريخ را منحرف سازند يا حركت آن را به تعويق اندازند. گمراهان را بايد به كمك «علم» و با نقد آگاهيهاي كاذب (ايدئولوژي) هدايت كرد و آنهايي را كه به خاطر حفظ منافع طبقاتي، سد راه تاريخ ميشوند بايد از ميان برداشت. معتقدان به سوسياليسم نگران آينده و انتخاب درست و متناسب با آن نيستند، همه چيز بر آنها معلوم و حجت بر آنها تمام است. يقين اطمينان بخش يكي از مهمترين جاذبههاي ايدولوژي سوسياليستي به ويژه براي جوامع سنتي درگير با دنياي مدرن است.
مسووليتپذيري روي ديگر سكه آزادي فردي است. آزادي انتخاب به طور منطقي معناي ديگري جز اين ندارد كه هر كس مسوول نتايج خوب و بد تصميمهاي خود است. انسانها بهرغم آنكه به طور طبيعي آزادي انتخاب را ترجيح ميدهند، اما در عين حال اغلب از مسووليت ناشي از نتايج احتمالي ناخوشايند آن گريزانند. مطلوب آنها آزادي بدون مسووليت است، ولي چنين چيزي در جوامع مدرن مبتني بر حقوق فردي (سوبژكيتو) و در راس آنها مالكيت خصوصي (فردي) ناممكن است. هرجا كه حقوق مالكيت فردي به دقت و روشني تعريف شود و معين شود حدود اختيارات (آزادي) و مسووليت افراد نيز به همان دقت و روشني معلوم خواهد بود. اما هرگاه كه مالكيت جمعي يا مشاع باشد مسووليتپذيري فردي ناگزير رنگ خواهد باخت. سوسياليسم با محدود كردن و در نهايت محو مالكيت خصوصي در واقع هرگونه مبناي مشخصي براي مسووليتپذيري و پاسخگويي را از بين ميبرد. از اينرو به تعبيري ميتوان گفت كه سوسياليسم سرزمين موعود مسووليتگريزان است، آنها كه در صدد حداقل كردن تلاش خود و حداكثر كردن بهرهمندي از محصول تلاش ديگران هستند. مالكيت جمعي در حقيقت معناي ديگري جز ايجاد گسست ميان اعمال افراد و نتايج مترتب بر آنها ندارد. گرچه تالي فاسد اين گسست از ميان رفتن انگيزه براي تلاش بيشتر و حتي ميتوان گفت رقابت در جهت حداقل كردن تلاش و نهايتا ناكارآمدي و اتلاف منابع است، اما به هر حال آسوده خيال كردن افراد در قبال مسووليت ناشي از تصميمها و اعمال احيانا نادرست آن جذابيت بيچون و چرايي دارد. در جوامع آزاد منطق رقابت و اضطراب مترتب آن بر انسانها حاكم است و هيچكس از نتيجه تلاش پرمشقت رقابتآميز خود در آينده مطمئن نيست. هر برندهاي به طور موقتي برنده است و هر آن در معرض خطر از دست دادن موقعيت خود و تبديل شدن به بازنده قرار دارد. بنابراين حتي برندهها نيز از زندگي خود خشنود نيستند و تشويش رقابت بر جان آنها مستولي است، اين دافعه رقابت و مسووليت بر جاذبه سوسياليسم ميافزايد زيرا در اين نظام منطق رقابتي جوامع آزاد جايي ندارد.
سوسياليسم را در واقع ميتوان نوعي بازگشت به ارزشهاي جمعي جوامع قبيلهاي و سنتي تلقي كرد. جوامعي كه در آنها مالكيت خصوصي (فردي) وجود ندارد و براي فرد هويتي مستقل از جمع قابل تصور نيست. ژانژاك روسو پيدايش نهاد مالكيت را آغاز انحطاط انسان متمدن ميدانست و براي كارل ماركس جامعه آرماني آينده (كمونيسم) همانند جوامع ابتدايي اوليه (كمون) فاقد نهاد مالكيت خواهد بود. نظم جامعه كمونيستي بر اين اصل استوار است كه انسانها به قدر توان خود كار كنند و به اندازه نياز خود از توليدات كل افراد جامعه سهم برند. به سخن ديگر، سهم هر كس تابعي از ميزان تلاش او نيست. حال پرسش اينجا است كه در چنين شرايطي چه انگيزهاي براي تلاش بيشتر افراد وجود دارد و براي ميل افراد به حداقل كردن كار و زحمت خود چه تدبيري ميتوان انديشيد؟ پاسخ سوسياليستها اين است كه انسان جامعه كمونيستي انسان تراز نويني است كه در پي منافع و اهداف شخصي نيست، نفع جمعي را به نفع فردي ترجيح ميدهد و كار كرن را نه زحمت، بلكه لذت تلقي ميكند. اين تصور آرماني از انسان تراز نوين جذابيت بسياري دارد، اما متاسفانه تصوري باطل و كاملا كاذب از انسان واقعي است. تجربه تاريخي سوسياليسم در قرن بيستم در جوامع مختلف نشان داد كه چگونه سراب انسان تراز نوين تلاش براي تغيير دادن ماهيت انسانها ميتواند خطرناك و فاجعهبار باشد. اما با اين حال جذابيت اين خيال آرماني به قدري است كه بسياري را همچنان به دنبال خود ميكشد. سوسياليسم تحقق آرزوهاي ناسازگار و ناممكن را وعده ميدهد و جذابيت آن شايد در همين نكته نهفته باشد.
وجوه مشترك زيادي ميان سوسياليسم و پوپوليسم وجود دارد كه مهمترين آنها ارزشهاي جمعگرايانه و آرمانگرايي خيالپردازانه و پيشگويانه است. پوپوليستها را ميتوان برادران ناتني سوسياسيستها دانست كه از هوش و خرد كمتري برخوردارند، اما شعارهاي احساسيتر و عامهپسندتري ميدهند و با هياهو و جنجال مدعي همگان از جمله برادران فرهيختهتر خود ميشوند.
پوپوليستها نسبت به سوسياليستها شعارهاي ملموستري ميدهند و گفتار آنها همانند جامعه آرمانيشان كمتر جنبه انتزاعي دارد.
جنگ قومي، عقيدتي و ملي ملموستر از مبارزه طبقاتي فراقومي و فراملي سوسياليستها است. پوپوليستها بهرغم آنكه ارزشهاي جمعي را تبليغ ميكنند و بر سودجويي خودخواهانه ثروتمندان ميتازند، اما با نهاد مالكيت به طور كلي مخالفتي ندارند.
از اين لحاظ ميتوان گفت كه انديشه آنها ناسازگاري دروني بيشتري نسبت به سوسياليستها دارد، اما در عوض براي عامه مردم كه به شدت و به طور غريزي به مالكيت شخصي تعلق خاطر دارند، جذابتر است.
برتريجويي نژادي، قومي يا ملي براي عوام شعار ملموستري از جامعه آرماني (انتزاعي) بی طبقه جهاني است. از اين لحاظ است كه مشاهده ميكنيم در مقاطعي از تاريخ قرن بيستم سوسياليستها براي پيش بردن سياستهاي خود به شعارهاي پوپوليستي متوسل شدهاند.
در هر صورت با توجه به اينكه اين دو مشرب فكري ريشههاي مشترك (ارزشهاي جمعگرايانه) دارند، عبور از يكي به ديگري به آساني امكانپذير است.
واژه كليدي پوپوليستها «مردم» است، آنها خود را وامدار مردم ميدانند و آنها را مخاطب قرار ميدهند، اما اينكه مصداق عيني مردم از نظر آنها چه كساني هستند روشن نيست.سوسياليستها، مردم يا به قول خودشان «خلق» را كساني ميدانند كه فاقد ابزار توليدند و مالك چيزي جز نيروي كار خود نيستند، اما واژه مردم نزد پوپوليستها كاملا مبهم است و مفهوم روشني ندارد.
با اينكه كلانثروتمندان دائما در معرض انتقاد آنها قرار دارند، اما به محض اينكه چنين افرادي سر به آستان سياسي آنها بسپارند جزيي از مردم تلقي ميشوند.
هر آنچه مردمي است خوب است، اما اينكه چه چيزي به طور مشخص مردمي است در واقع معلوم نيست.
مردم هيچ مسووليتي در قبال مشكلاتي كه با آنها درگير هستند مانند فقر، فساد و مسائل اجتماعي ندارند.
همه مشكلات از ناحيه ديگران يعني بيگانگان و غيرخوديها نشات ميگيرد.
هيچ فردي مسوول تصميمات خود و احيانا بدبختيهاي ناشي از آن نيست. واضح است كه اينگونه توجيه مسووليتگريزي جذابيت زيادي براي عوام دارد. پوپوليستها همه مصائب مردم را به توطئههايي از ناحيه برخي گروههاي ضدمردمي منتسب ميكنند و وعده ميدهند كه با خنثي كردن آنها و افشاي توطئهگران به زودي و به راحتي بر همه مشكلات غلبه خواهند كرد. البته آنها تحقق يافتن وعدههاي خود را در گرو پشتيباني بيقيد و شرط مردم از سياستهاي خود ميدانند و هرگونه خللي در اين پشتيباني را ناشي از توطئههاي دشمنان تلقي ميكنند. آنها خواهان مداخله مسوولانه افراد در تعيين سرنوشت خود نيستند، بلكه تنها تاييد جمعي و منفعلانه آنها را از سياستهاي پوپوليستي خود خواستارند.
پوپوليستها همانند سوسياليستها مسووليت فردي را از دوش انسانها برميدارند و از اين جهت موجبات آسودهخيالي آنها را فراهم ميآورند. تودههاي مردم كه بعضا مجذوب اين ايدئولوژيها ميشوند اغلب از هزينه سنگين اين سلب مسووليت از خود غفلت ميكنند. تعليق آزاديهاي فردي، ناكارآمدي، اتلاف منابع و فساد بهايي است كه براي اين مسووليتگريزي بايد پرداخت كرد. از اين رو ميتوان گفت كه مبلغان اين ايدئولوژيها به عمد يا به سهو دو عمل به شدت غيراخلاقي را مرتكب ميشوند، يكي سوءاستفاده از نقطه ضعف نفس انساني، يعني معامله نامشروع مسووليتگريزي در برابر آزادي و ديگري وعده رونق و رستگاري در حرف و سوق دادن مردم در عمل به سوي فلاكت و بدبختي
امروز سالگرد ورود بنده به یک دوران مقطعی است.۱۲ ماه آن گذشت و ۸ ماه ناقابل مانده است.
قبلا مسولیت من تایید مواد غذایی(مرغ وگوشت)و فی الحال مسئولیت درمانی تعدادی اسب است.
علی رغم اینکه در رشته تخصصی خودم هستم،در شهر خودم هستم،ساعت کاری تا بعد ظهر است و احترام بنده را نگه میدارند،اما ادامه کار سخت و مشگل است.
پی نوشت ۱:من کلا این سبک زندگی نرمال رو دوست ندارم.امکانش زیاده که در آینده سبک زندگی دگرگونی داشته باشم.
پی نوشت ۲:به زمستون و سرما خیلی علاقه دارم.از گرما متنفرم!
پی نوشت ۳:عکس جدید،شمایل احتمالی حضرت خضر است.
پی نوشت۴:از لیست جدید پیوندها دیدن فرمایید.